خاطرات طنین کوچولو

واکسن ۶ ماهگی

مامانی و بابایی دو سه روز قبل اومدن تا برای واکسن پیشمون باشند. ولی شما غریبی میکردی شدییید. روز اول گریه می کردی و مجبور شدیم بریم داخل اتاق بنشینیم. روز دوم یک کم بهتر شدی و فقط اخمو بودی. روز سوم دیگه عادت کردی و خوب شدی. شنبه ساعت ۹ کلاس داشتم، به همین خاطر صبح زود ساعت ۸ با مامانی رفتیم بهداشت و واکسن شش ماهگی که دقیقا شبیه ۴ ماهگی هست رو زدیم. شما کلی گریه کردی و توی برگشت خوابت برد. من از ترس اینکه مبادا من نیستم تب کنی برات شیاف گذاشتم و رفتم مدرسه. خدا رو شکر واکسن خوبی بود و فقط یکبار نصف شب تبت تا ۳۸/۵ رفت.  این ماه قدت ۶۷ سانت و وزنت ۸ کیلو بود. غلت میزنی و سینه خیز میری و به هرجا بخوای ، می‌رسی. ...
3 آذر 1403

۶ماهگی

۶ ماه پیش از درون من جدا شدی و به آغوشم پیوستی! دلبندم امروز ۶ ماه است که از اولین دیدارمان می گذارد، چگونه مرا مسحور خودت کردی که حتی لحظه ای بی تو قرار ندارم؟ چگونه مرا عاشق کردی که بدون دیدن رخ زیبایت، جهان را در تاریکی مطلق می بینم؟ با داشتن تو و آجی پرنیان فهمیدم که عشق واقعی چیست… راستش حالا خدا را بهتر میفهمم! و توجه و عشقش را به آدمیان!  کاش بتوانیم فرزندان خوبی باشم برای آن مهربان تر از مادر!
2 آذر 1403
1